+ب دعای قویتان محتاجیم...
++هوا یک طور دگر میشود امشب انگار...
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
ولی قبلش، خودش رفت و منو نبرد و با تموم غم ها تنهام گذاشت :(
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
من عاشق گلم خصوصا گل های طبیعی :) برای همینم هرچی گل از هرجا خودم برای خودم خریدم یا از حیاط خونمون چند باری برای دل خودم چیدم و به موهام زدم،همشو خشک کردم و روی میز رو به روم چیدم تا قشنگیشون رو ببینم بنظرم حتی وقتی خشک میشن،زیباییشون هم بیشتر میشه و روح نواز تر :)(هرگونه گلِ خشک شده و خشک نشده پذیراییم !)
+کسی بهم گل نداده بود تاحالا و من عاشق گل هدیه گرفتن :) امسال تولدم واقعا سوپرایز بود . وقتی دیدمش،برای اولین بار بهم این گلِ زیبای دوست داشتنی رو داد.
برام یه تولد گرفتن و یه کیک نقلی برای جمع دوستانه امون و اونقدر غرق شادی بودیم که عکسی ازاون لحظه گرفته نشد ومنی که واقعا سوپرایز شده بودم و خوشحال!
امسال تولدم خوب بود :) دوستش داشتم همینقدر ساده و قشنگ بدون کادوی زیاد که من عاشق کادو گرفتنم :)) ولی اونقدر دوستش داشتم که این چیزا توش گم بود..
حالِ درون: هیچ او نویس با حالِ خوب+ Writen by چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶Time 23:5 هیچ او |
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
_فکر کنم دندون شماره های هشتِ بی شعور هستند که همینطور منو از خوردن چیزای خوشمزه محروم کردن
_ _ اگر دندون های عقل باشن،خیلی بی عقلن که دارن اذیتم میکنن -_-
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
امتحان امروز زیادم خوب نبود ولی خب، باز خداروشکر که نخونده، دو-سه نمره ای بیشتر غلط ندارم
_ازم پرسید چرا اون روز توی خیابون اینقدر بلند خندیدی که صداش به گوش همه رسید؟
خندیدم و گفتم داشتم تصادف میکردم!
باز گفت باید اینطور میخندیدی؟
گفتم نبودی توی اون موقعیت ببینی ماشین از جلو وپشتت بیاد و از کنار تازه رد شده باشه و چادرت از سرت افتاده باشه از ترس زیر پای دوستت و خنده ی بی موقع یعنی اون خانمِ اخلاق:)
_ _ داشتم تقلب میرسوندم مراقب منو دید! اومد یه چیزی بگه که از ترس اینکه نکنه برگم ازم بگیرن، سرم انداختم پایین و تند تند صلوات میفرستادم
حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد+ Writen by سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶Time 12:50 هیچ او |
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
-جواب من یه شکلک خنده بود که براش ارسال شد
بعد هم گوشیم گذاشتم زمین و به صدای دریا از دور گوش میدادیم و اون هیچوقت نفهمید اون شب چه اتفاق هایی افتاد-_-
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
این عکس اولین باری هست که دست به کار شدم تاآشپزی کنم مثلا و این کیک رو درست کردم. نصفش چسبید به ته ظرف و شکلش اینطوری شد ولی خب از حق نگذریم طعمش به دل مینشست :)
+و من برای اولین بار با ذوق عکسش گرفتم و به همه نشون دادم با همین شکل و قیافه ی داغون :))
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
اونقدری که ازش آرامش میگیرم توی این لباس سیاه آسمون غرق شی و غرق شی و غرق شی
و از دیدن این همه قشنگی،آرامشی عجیب به دلت سرازیر شه :))
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی
+اونقدری کلافه گشته ایم که بی اینکه کیبورد را به فارسیِ عزیز برگردانیم،مینویسیم!
برچسب:
نویسنده: نیما یوسفی