خرید بک لینک
یک دفعه تاریخ و زمان امتحان ریخت به هم و فشرده تر شد و هرروز پشت سر هم!

+ب دعای قویتان محتاجیم...

++هوا یک طور دگر میشود امشب انگار...


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۶Time 23:55 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 4:10

انگار امروز میخواستم قدم هایم را برای قدم زدن تنظیم کنم ولی وقتی بیست دقیقه راه رفتم،دل نگران شدم که به کسی خبر ندادم! دستم را برای ماشینی که رد میشد ، دراز کردم و سوار شدم و به طرف خانه رفتم ولی باز دلم نیامد این قدم ها را متوقف کنم و با یک تصمیم ناگهانی، باز به راننده گفتم برود سمت شهر خیلی دور نشدم ولی خب، داشت هوا تاریکی خود را به نمایش میگذاشت!باید برمیگشتم و دونفرشان پشت سرهم تماس گرفتند. وقتی به خانومِ جانان گفتم می آیم خانه تان، زود گوشی را قطع کرد.. انگار دلش خیلی هوایم را کرده بود و من بیشتر دلم هوایِ دستان ِ پرمهر و چروکیده ای که گذر زمان بر او نقش بسته بود.. و تا قدم هایم را به سمت خانه شان تنظیم کردم،پدر تماس گرفت و گفت کجایی!؟ همین را کم داشتم توی آن آرامش! این بی خبر رفتن ووقتی گفتم دارم میروم خانه ی خانوم جانان، گفت نوبت دندانپزشکی ات یادت رفت؟ و من با اصرار آمدنش به دنبالم،موافقت نکردم و راه را برگشتم و چون هوا داشت تاریک میشدو گیر هایی که میدهند،بیخیال آرام رفتن شدم و دویدم کلِ مسیر را... +همیشه چیزی هست برای نرسیدن... حالِ درون: هیچ او نویس با حالِ خوبِ بد+ Writen by دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۶Time 23:55 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 4:10

دیشب از تب سوختم! توی حیاط روی تابِ سرد نشسته بودم و بی اینکه سردم باشه به آسمون نگاه میکردم. به خدا، به ستاره ها به این گرمایِ زیادی که توی وجودم بود فکر کردم. این از چیه؟این همه تب سراغ من چرا اومده آخه؟تب کردم برای چی؟منی که وقتی تب میکنم، هیچکس و هیچکس جز خودم نمیفهمه وحتی گاهی اوقات هم خودم نمیفهمم! چون بدنم گرم نمیشه! فقط استخونام میسوزن و این سوزش تا اعماق وجودم میره. دیشب شبِ خوبی نبود قطعا! نمیدونم چندبااار از یک تا هزار شمردم و خوابم نبرد! نمیدونم چرا با اینکه درس هامو نخوندم ولی باز میلی به خوندن نداشتم! وامروز ، من کسی هستم که امتحانش را گند زده است! قطعا به دعایِ شما خوبان نیاز دارم تا اینکه نمرم خیلی بد نشه:* کلی دعام کنید... حالِ درون: هیچ او نویسِِ به هم ریخته+ Writen by چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۶Time 11:16 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 1:09

+هنوز جزوه نخونده و فردا امتحان داشته،رفتیم بازار. یه ظرف مسی خیلی ناز بر دلمان نشست که بگذاریمش جلویِ چشم ولی قیمتش را که فهمیدیم، عقب عقب رفتیم چون موجودی کافی نبود وگرنه میگرفتمش :) توی این هوای سرد، فقط اون بستنی فروشی بهم چشمک میزد که وقتی گفتم،مخالفت شد باهام :/ +قصد دارم یه جعبه بگیرم و اسمش رو بذارم آرامِ روح و توش رو پراز چیزای خوب و قشنگ و رنگی بکنم که در مواقع اضطراری بهش سر بزنم و روحم رو آروم کنم _پیرو نصیحت شفتال جان :)* حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد+ Writen by چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۶Time 21:55 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 1:09

همینطور غَمبرک زده نشسته بودم و به جای خوندن ، زل زده بودم به دیوار روبه روم.. اونقدر حوصلم پیچیده تو هم که به سرم زده برم کیک درست کنم :[ کیک درست کردن همانا و تا آخر شب اسیر قشنگ کردنش بودن همانا یکی زدم تو سرم که این چیزا از سرم بپره و بشینم درس بخونم :/ پی نوشت تر:10:30 ازدر وارد شد و نشست روی تختم . یکم نگام کرد و بعد دست کرد توی جیبِ ش وشیرینی بهم داد فکر کنم شنید صدای دلم رو که میلش یه چیز شیرین کرده :) حالِ درون: هیچ او نویسِ هیچ+ Writen by چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶Time 19:54 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 14:25

بهم قول داده بود موقع انتخاب رشته، از این خونه بریم!

ولی قبلش، خودش رفت و منو نبرد و با تموم غم ها تنهام گذاشت :(


حالِ درون: هیچ او نویسِ ناراحت
+ Writen by چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶Time 22:19 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 14:25

من عاشق گلم خصوصا گل های طبیعی :) برای همینم هرچی گل از هرجا خودم برای خودم خریدم یا از حیاط خونمون چند باری برای دل خودم چیدم و به موهام زدم،همشو خشک کردم و روی میز رو به روم چیدم تا قشنگیشون رو ببینم بنظرم حتی وقتی خشک میشن،زیباییشون هم بیشتر میشه و روح نواز تر :)(هرگونه گلِ خشک شده و خشک نشده پذیراییم !) +کسی بهم گل نداده بود تاحالا و من عاشق گل هدیه گرفتن :) امسال تولدم واقعا سوپرایز بود . وقتی دیدمش،برای اولین بار بهم این گلِ زیبای دوست داشتنی رو داد. برام یه تولد گرفتن و یه کیک نقلی برای جمع دوستانه امون و اونقدر غرق شادی بودیم که عکسی ازاون لحظه گرفته نشد ومنی که واقعا سوپرایز شده بودم و خوشحال! امسال تولدم خوب بود :) دوستش داشتم همینقدر ساده و قشنگ بدون کادوی زیاد که من عاشق کادو گرفتنم :)) ولی اونقدر دوستش داشتم که این چیزا توش گم بود.. حالِ درون: هیچ او نویس با حالِ خوب+ Writen by چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶Time 23:5 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 14:25

فردا امتحان هست و من ریلکس نشستم و به خوندن کتاب مورد علاقه میپردازم :)به نظرم هیچی مهم تر از این نیست که از وقتت لذت ببری. آدم توی زندگیش از وقتی که داره باید استفاده کنه نه که به زور وقتش رو خراب کنه . تیکه کتاب: روز بعد يا همان روزي كه از آن به عنوان فردا ياد مي كنيم ، مي تواند براي بعضي ها اصلا وجود نداشته باشد ! آهنگ وب: مرا ببین ای که بی تو منم، بی تو میشکنم از تمام جهان حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد+ Writen by دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۶Time 22:19 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 21:11

اگر غم منو از پا درنیاره، این دندون درد مزخرف، حتما در میاره

_فکر کنم دندون شماره های هشتِ بی شعور هستند که همینطور منو از خوردن چیزای خوشمزه محروم کردن

_ _ اگر دندون های عقل باشن،خیلی بی عقلن که دارن اذیتم میکنن -_-


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۶Time 23:25 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 21:11

ﻣﺘﺮﺳﮏ:ﻣﻦ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﻡ،ﺗﻮ ﺳﺮﻡ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﺎﻟﻪ ﺩﻭﺭﻭﺗﯽ:ﺍﮔﻪ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﭘﺲ ﭼﻃﻮﺭﯼ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ؟ ﻣﺘﺮﺳﮏ:ﺧﺐ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻐﺰ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ!ﻧﻤﯿﺰﻧﻦ؟ #جادوگر شهر آز _خیلی از آدما بی اینکه یه چیزی رو بفهمن دربارش اظهار نظر میکنن . قضاوت میکنن بی اینکه از ماهیت چیزی خبر داشته باشن اینجور آدما رو باید فقط از زبونشون از طبقه ی سی اُم آویزون کرد تا اگر باز خواستن قضاوتت کنن، بشه حکایت لاک پشته :) حالِ درون: دیالوگ دوست داشتنیِ هیچ او+ Writen by سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶Time 0:22 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 21:11

امتحان امروز زیادم خوب نبود ولی خب، باز خداروشکر که نخونده، دو-سه نمره ای بیشتر غلط ندارم _ازم پرسید چرا اون روز توی خیابون اینقدر بلند خندیدی که صداش به گوش همه رسید؟ خندیدم و گفتم داشتم تصادف میکردم! باز گفت باید اینطور میخندیدی؟ گفتم نبودی توی اون موقعیت ببینی ماشین از جلو وپشتت بیاد و از کنار تازه رد شده باشه و چادرت از سرت افتاده باشه از ترس زیر پای دوستت و خنده ی بی موقع یعنی اون خانمِ اخلاق:) _ _ داشتم تقلب میرسوندم مراقب منو دید! اومد یه چیزی بگه که از ترس اینکه نکنه برگم ازم بگیرن، سرم انداختم پایین و تند تند صلوات میفرستادم حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد+ Writen by سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶Time 12:50 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 21:11

+بهم گفته بود اگر من جای تو بودم،میرفتم لب دریا مینشستم! مگه چندوقت یک بار دریا رو میبینی اخه

-جواب من یه شکلک خنده بود که براش ارسال شد

بعد هم گوشیم گذاشتم زمین و به صدای دریا از دور گوش میدادیم و اون هیچوقت نفهمید اون شب چه اتفاق هایی افتاد-_-


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶Time 18:44 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 21:11

من مریض نیستم فقط گاهی نفسم بند می آید از دیدار روی تو در خیال هایم.ازاینکه تو ، تو نیستی و من ،من نیستم و هیچ چیز خودش نیست.دلم میگیرد از دیدار خیالی ات.نفسم بند می آید و دکتر دارو تجویز میکند که تو،مریضی.تپش قلب داری ،آسم و هزاران کوفت دیگر.اما من فقط از دیدار روی توست که نفس هایم را خفه میکنم تا تودر ثانیه های بیشتری باشی!

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 21:11

داشتم فولدر عکس هامو نگاه میکردم که رسیدم به این عکس وخندم گرفتم.

این عکس اولین باری هست که دست به کار شدم تاآشپزی کنم مثلا و این کیک رو درست کردم. نصفش چسبید به ته ظرف و شکلش اینطوری شد ولی خب از حق نگذریم طعمش به دل مینشست :)

+و من برای اولین بار با ذوق عکسش گرفتم و به همه نشون دادم با همین شکل و قیافه ی داغون :))


حالِ درون: هیچ او نویس با حال خوب
+ Writen by چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶Time 0:20 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 21:11

شب رو دوست دارم

اونقدری که ازش آرامش میگیرم توی این لباس سیاه آسمون غرق شی و غرق شی و غرق شی

و از دیدن این همه قشنگی،آرامشی عجیب به دلت سرازیر شه :))


حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶Time 1:15 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 21:11

از درسی که فردا امتحانش رو داریم، لذت میبرم ولی باعث نمیشه که بخونمش چون از خوابم بیشتر لذت میبرم و تامیخوام شروع کنم به خوندن،خواب قاطی چشمام میشه و ریلکس چرت میزنم وسطش هنوز نصفش مونده و من اینجا تشریف دارم :]
حالِ درون: هیچ او اینجا جمله ای کوتاه مینویسد
+ Writen by چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶Time 18:1 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 21:11

h,kvd cni fi svl ;i hdkx,vd n,sj nhvl fk,dsl , ;sd ]dcd kn,ki Hvi lk di nd,,kl di nd,,ki ;i id];d svhya v, kld'dvi!

+اونقدری کلافه گشته ایم که بی اینکه کیبورد را به فارسیِ عزیز برگردانیم،مینویسیم!


حالِ درون: هیچ او نویسِ دیوانه
+ Writen by چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶Time 18:31 هیچ او |

برچسب: نویسنده: نیما یوسفی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 21:11

صفحه بندی